![]() |
پنجره سکوت |
![]() |
| شعر |
|
موسیقی قلب تو...
|
|
دیشب باران بارید ، من پشت پنجره بودم ...چقدر دوری تو... من تو را می دیدم که هنوز روی ان پله اجری ایستاده ای . ستاره ها را ازمیان ابرهای اسمان پیدا می کنی... به خاطر داری؟! یک ستاره برای من ، یک ستاره برای تو و ان نور همیشگی... چه خوش بودیم که بدون پر ، در ارزوی پریدن و پرواز تا بی نهایت بودیم. چه خیال خوشی... که می توان رفت حتی بی بدرقه... زمین کوچه خیس خیس است ، باران تند می شود ... طوفان...رعدو برق وصدای جیغ دخترکی که خاطره هایش را گم کرده. به خاطر داری؟! من دیگر کنار پنجره نیستم اما ، تو هنوز روی ان پله اجری ایستاده ای... به خاطر می اورم روزی که دستانت را روی تار زندگی کشیدی ،تا به من بیاموزی موسیقی قلبت را ، شاید از اول می ترسیدم که این موسیقی را بیاموزم اما تو در نهایت این ترس های دلهره اور به من اموختی ، نواختن موسیقی زندگی را... اما لحظه ای لرزش دستانم را ندیدی ، تو نپرسیدی که من تو را چگونه باور دارم؟ درحالیکه من از این موسیقی متنفر بودم ... از این تار ، حتی از دست های لرزانم که این موسیقی را ادامه می داد و از چشم های اشک الودم که باوجود اشک قادر به دیدن نت ها نبود و حتی از تو ،تو که در میان این دلواپسی ها رهایم نکردی و من همیشه ازتو فرار می کردم تا به دلواپسی هایم اهنگ دیگری ببخشم ، حتی بی حضور تو .... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 14:47 توسط فریناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی و دهر باهمه تلخی و شیرینی خود میگذرند عشق ها میمیرند رنگ ها رنگ دگر میگیرند و بهاران ز پس هم سپری میگردند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند /دست ناخورده به جا می مانند/... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 تیر 1381 |
|
RSS
|